نمی دونم چرا این روزها زندگی همه آدمها یک جور خاصی شدند
همه زیر نقابهامون زندگی می کنیم و خودمون نیستیم
نمی دونم چرا از خودمون فرار می کنیم
یکی یک سامسونت دستش میگیره و یک عینک آفتابی می زنه به صورتشو میشه مهندس…. با یک مغز پوچ
یکی سعی می کنه با حرفهای غلمبه سلمبه شخصیت غیر واقعیشو به نمایش بذاره
یکی پشت یک آدم بزرگ قایم میشه و سعی می کنه با کاسه لیسی اون خودشو بزرگ جلوه بده
نمی دونم مگه خودمون چه عیبی داریم که همیشه باید نمایش بازی کنیم
مثلا کارگر ساختمون بودن چه عیبی داره که باید ادای مهندسها رو در بیاریم
مثلا کارمند بودن چه عیبی داره که همش باید ادای رییس ها رو در آورد
هر آدمی در نوع خودش مهمه و ارزشمند……چرا هیچوقت فکر نمی کنیم شاید داشته های ما واقعا بیشتر از اون کسی هست که داریم بهش تظاهر می کنیم
ابعاد این مساله خیلی بزرگه…و در تمام بخشهای زندگی ما آدمها ریشه زده
مثلا همین عشق…مدت زیادیه که دارم روش کار می کنم
با آدمهای زیادی حرف زدم..برخورد داشتم و حتی خودم بعضی چیزها را شخصا تجربه کردم
نکته جالب این بود که آدمها حتی برای قلب و روح خودشونم نمایش بازی می کنند
و اینجا بود که من پی به عمق فاجعه بردم
نمایشهای عاشقانه….
بعضی از ما ها واقعا نادانسته بازیگر های حرفه ای نمایش عشق هستیم
و برخی به ناچار عشق را به عنوان ابزاری به کار می بریم
فقدان آزادیهای روانی و دیگر آزادیهایی که از نیازهای اولیه بشر است در جامعه امروز ما عشق را تبدیل به ابزاری برای سود جستن از انسانها کرده .در جامعه یا شاید بهتر بگم دنیای امروز ما فشار اینگونه بجرانهای روانی بیشتر بر زنهاست .این جمله بدین معنی نیست که مردها از این قضیه مستثنی هستند اما به جرات می توان گفت که بخش عمده اینگونه تنش ها بر زنان وارد می شود .زن ،این بلور شکستنی و حساس ، بسیار در تلاطم های دریای سهمگین عشق آسیب پذیره . عشق نه سن می شناسه..نه جنس ..نه ملیت..عشق بین تمام موجودات زنده ای که این ساختار مغزی رو دارن مشترکه.
بعضی از آدمها واقعا ناخواسته و با رفتارهای نا آگاهانه فردی را وارد نمایش عشق بازی می کنند و بعد از یک مدت کوتاه زمانی که فهمیدن دیگه بازی کردن با این اسباب بازی زیاد خوشایند نیست نمایش عشق بازی رو تموم کرده و چهره واقعی شونو نشون می دن و درست در نقطه مقابل فردی تنها برای لذتهای کوتاه و لحظه ای با دروغ قلب دیگری رو به بازی گرفته و بعد از رسیدن به اهدافش قلب فرد رو با بی رحمی هر چه تمام تر میشکنه…
چند روز پیش خانمی برام یک ایمیل فرستاد و داستانی را برام تعریف کرد که ایده نوشتن این مقاله را به من داد. مردی تنها برای اینکه در شرف طلاق از همسرش بوده و نیاز روانی داشته تا برای رهایی از غمهایش سر خود را گرم کند قلب این خانم را به بازی می گیره و پس از مدتی نمایش عاشقانه تمام شده و حقایق آشکار می شود. این شاید یکی از هزاران موردی است که در جامعه ما رخ می دهد و من را حقیقتا به تامل واداشت
بحث ساختاری اینگونه رفتارها بدون شک در این نوشته کوتاه نمی گنجد اما انسانهایی با وجدان بیدار شاید با خواندن این مطالب و رنجهایی که ممکن است با نادانی و خودخواهی بر دیگران تحمیل کنند……شاید لحظه ای با خود بیندیشند که صداقت و راست گفتاری بهترین راه است

سلام.
مطلب دقیق و لطیفی بود!
kheili khob bod!